گَپِ وِل

روزنوشت

گَپِ وِل

روزنوشت

آخرین مطالب

14 جولای 2024

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۳، ۰۷:۳۸ ق.ظ | هیچه | ۱ نظر

دیروز را کامل خوابیدم. ذهنم آنقدر شلوغِ اطلاعات جدید است که بدنم کم می‌آورد. پیاده‌روی بالاخره در برنامه‌ام جا گرفته. قدم به قدم خستگی‌هایم را در جاده سلامت رها می‌کنم. کار جدید خوشایند است. من را به چالش می‌کشد. گرمی خانه سردی روابط موجود را کم اثر می‌کند. خانه بوی گذشته را می‌دهد. هربار قبل از خواب خاطراتم را مرور می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام دیگر نه مقاومت کنم و نه هم به افکار منفی‌ام بها بدهم. بگذار بیایند و بروند.

پس از مدت‌ها تصمیم گرفته‌ام درمورد اخلاق بنویسم. هنوز با لپ‌تاپم آشتی نکرده‌ام. گویی عادت کرده‌ام به کیبورد محل کار؛ زایش کلماتم فقط در اتاق کوچک کارم است.

از خستگی، شلوغی و گرما نمی‌نالم. همه چیز به شکل عجیبی باب میل من است. از این خستگی و شلوغی راضی‌ام. خودم انتخابش کرده‌ام. «لیدی ال» گفت: «آدمی نمی‌تواند عشقش را خودش انتخاب کند». با او موافقم. به غیر از عشق، قدرت انتخاب آدمی در موارد دیگر بیشتر است.

«حیم» از حس عجیبش درمورد خودش می‌گوید. کسی که پیش از آنکه خودش را بشناسد ازدواج کرده و حالا که 3 بچه دارد به خودش آمده که کجاست. هیچ فرصتی برای خودش ندارد. باید مادر خوبی باشد. باید همسری وفادار و فداکار باشد. پیش خودش شرمنده است. همیشه یک خشم نهان درونش وجود دارد. بعد مدتها رفته ناخن کاشته. برای لک روی صورتش می‌خواهد برود دکتر. کاملا می‌فهمش. همیشه از بی‌چارگی تغییر وضعیتمان، موهایمان را کوتاه می‌کنیم یا دستی به سر و رویمان می‌کشیم. ملال خانه‌داری تحملش برای هر کسی ممکن نیست.

***

11 جولای 2024

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ۰۱:۱۰ ق.ظ | هیچه | ۲ نظر

چشمانم را می‌بندم. باز می‌کنم. پلک‌هایم رمق ندارند در یک چرخه تکراری مدام پلک بزنند. ترجیح می‌دهند باز بمانند یا هم بر روی هم آرام بگیرند. من نگران سیاهی زیر چشمانم نیستم. چال جای جوش که کل صورتم را پوشانده هم هنوز نتوانسته مرا آزرده کند. گویی که پذیرفته‌ام پوستین بیرونی وجودم را. گاهی آنکه درگیر ظاهرش است را به ترحم، قضاوت می‌کنم. برای گیر دادن به ظاهرم زیادی خسته‌ام. قوتم را می‌گذارم برای ضروریات؛ ارتباط.

پنجشنبه خوش خبر است. خبر از تعطیلی می‌دهد. مثل خواهر بزرگتر انگار جلو می‌آید و مقدمه چینی می‌کند. جمعه پسرکی تنبل و از خود راضی است. نه آمدنش معلوم است، نه رفتنش.

خیلی وقت است دست به قلم نبرده‌ام. با روزنامه بیگانه شدم. دیگر کنجکاو اخبار نیز نیستم. در دنیای من خبر معنایی ندارد. نه برایم دعوای انتخاباتی مهم است و نه آمار مسخره مشارکت. نه این جناح و نه آن جناح. برایم فرقی نمی‌کند تیتر یک روزنامه ورزشی باشد یا سیاسی. توتالیترها کارشان را خوب انجام داده‌اند. بی‌تفاوتی روزی خر همه را می‌گیرد. آن روز آفتاب دیگر طلوع نمی‌کند.

***

دوباره صبح از راه رسیده. کنسرت ملی عرب می‌خواند. هوا گرم گرم است. رطوبت هوا بالاست. من به رسیدن رطب‌ها می‌اندیشم. سنبلسکا با پایم بازی می‌کرد. به زحمت از او گریختم و خود را به کارم رساندم. قهوه مزه رضایت می‌دهد. کولر تمام توانش را به کار بسته تا پیوسته تولید هوای خنک کند. از او توقعی ندارم. می‌دانم او هم گاهی خسته می‌شود. مثل همه ما. 

به گذشته نمی‌اندیشم. آینده آنقدر جای خالی دارد که میلی به مرور خاطرات برایم نمی‌گذارد. امروز آسمان دلم ابری است. به نوشتن می‌اندیشم. به حلقه‌ی مهمی از وجودم که گم شده. چه می‌توان کرد جز صبوری؟

***

از آخرین باری که نوشته‌ام زمان زیادی می‌گذرد. نوشتنم مثل ماهیچه‌های بدنم ضعیف شده است. قلمم جان حرکت ندارد. ورق ورق از هفته‌ها می‌گذرد. من متعهد به همراهی‌ام. همیشه آرزو داشتم روزی یک لپ‌تاپ سالم داشته باشم و برای خودم بنویسم. بدون دغدغه. سال‌ها از دورانی که ماهی 300 تومان کنار می‌گذاشتم تا مینی لپ‌تاپ کهنه‌ام را تعمیر کنم و برای روزنامه بنویسم می‌گذرد. هر روز خیره به لپ‌تاپ گران قیمتم که خاک گرفته. همیشه همین است. وقتی به مطلوب برسی میلت برای خواسته‌ی به دست‌ آمده رنگ می‌بازد.

به موزیک فرانسوی گوش می‌دهم. هیچ نمی‌فهمم. با ملودی و صدای سازها همراه می‌شوم. فرانسوی‌ها همیشه از دلتنگی حرف می‌زنند. لازم نیست زبانشان را بفهمی. با حسشان به تو می‌گویند هر چه را می‌خواهند. خوش به حالشان. در ناخودآگاه جمعی‌شان است، از خودشان گفتن. ما تا از خود بگوییم محکوم به خودخواهی می‌شویم.

کارم شده است طبقه‌بندی. پرونده روابطم را یکی پس از دیگری بررسی می‌کنم. خیلی‌ها را برای همیشه می‌بندم. برخی را برای شروع دوباره جدا می‌کنم.

به قاب عکس روی میزم نگاه می‌کنم؛ خواهر، دوبووار، باتلر و آرنت عزیزم. باید یادت باشد که همیشه یکی در این دنیای شلوغ هست که حالت را بهتر می‌کند.

10 جولای 2024

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۴۰۳، ۰۷:۵۲ ق.ظ | هیچه | ۲ نظر

صبح را دوست دارم. حس می‌کنم حرف بیشتری از شب برای گفتن دارد. با اینکه همه از او فراری‌‍‍اند من بیداری و فعالیت در صبح را می‌پسندم. قهوه می‌نوشم. روبوستا 80/20. مرد مهربان نگهبان حواسش به من است. می‌داند اولین کاری که می‌کنم قهوه می‌خورم. می‌گوید صبحانه پس چه؟ با صبحانه غریبم. قهوه اولین مزه‌ایی است که هر روز صبح می‌چشم.

دلتنگ نویسنده مهربانم. به فیسبوک بازگشته‌ام. دوستان خیلی قدیمی همچنان حرفهایشان را در سطرهای طولانی فیسبوک می‌زنند. با اینکه برای خودم مامنی در خانه پیدا کرده‌ام اما هنوز نمی‌دانم قرار است روزهایم چگونه بگذرد. قرار است من چه کنم؟ برنامه‌هایم در صف انتظارند. باید روی کاغذ جایی برایشان بیابم. مانند تیتراژ ابتدای فیلم صحنه‌های کوتاه نامفهوم اما سریع از آینده از جلو چشمانم رد می‌شود. می‌خواهم زیستن را امتحان کنم. هیم. نفس عمیق می‌کشم. بوی ادکلنم می‌پیچد توی مشامم. امروز در انتظار من است. به خودم می‌گویم: هی! کارت درست است. ادامه بده.

9 جولای 2024

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۴۰۳، ۰۱:۰۵ ق.ظ | هیچه | ۱ نظر

چشمانت را ببند. تصور کن در سفینه فضایی تک نفره‌ای نشسته‌ای که آرام آرام از زمین دور می‌شود. به سبزی، لاجوردی، کبودی، سفیدی و سیاهی فضای روبه‌رویت نگاه کن. در خلا معلق هستی. صدا معنا ندارد. ملکول‌های هوا اینجا خلع وظیفه‌اند. از آن بالا به زمین و شلوغی‌هایش نگاه کن. در هوا معلق بمان. مثل وقتی که روی آب می‌خوابی. به چه می‌اندیشی؟

 

8 جولای 2024

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۴۰۳، ۰۸:۲۴ ق.ظ | هیچه | ۰ نظر

اینجا گرمی هوا چیز عادی است. ما دمای بالای 40 درجه را راحت تاب می آوریم. گرما برای اینکه بتواند ما را شکست دهد باید 50 درجه را رد کند. من عاشق تَشَک و تَش بادم. پوستم از گرما خشک خشک می‌شود. عرق تنم هم خشک می‌ شود. این خشکی گویی دست گرماست که به صورتم، سخت کشیده می‌شود. 

ظهرها زیر باد پنکه می‌خوابم. به یاد دورانی که تازه با خوابم آشنا شده بودم. چشم‌بند قدیمی زهوار در رفته‌ام هنوز می‌تواند برای چشمانم تاریکی به ارمغان بیاورد. «سنبلسکا» عاشق پریدن روی تختم و دراز کشیدن کنارم است. دیروز عصر سری به من زد و رفت. حس خوبی دارم. عشقم را نثارش می‌کنم. مادر در کنار او آرام‌تر است. همه خانواده از وجودش انرژی می‌گیرند.

کار...ترک‌ها به کار می‌گویند «ایش»! ایشم را دوست دارم. تازه دارم بُعد جدیدی از خودم را در کارم پیدا می‌کنم. اینجا تازه فهمیده‌ام که چقدر می‌توانم خودم باشم. دلتنگ گذشته نیستم. من دارم همراه تار موهایم رشد می‌کنم. 

دوباره باز گشته‌ام به قهوه. به تعامل. به نوشتن. به کتاب. «و خداوند خانواده را منبای آرامش آفرید». متاسفم که از من خانواده‌ای به یادگار نمی‌ماند تا منبعی باشد برای آرامش دیگری.

دیروز به دیدار «حیم» رفتم. از حضورم شگفت‌زده شد. همیشه در رویاهایمان حضورم در خانه‌اش را آرزو می‌کردیم. حالا من به او از قبل نزدیک‌ترم. وقتی شیطان سرطان به سراغش آمد، وقتی توانست از شرش خلاص شود، وقتی وجودش پر از ترس از ادامه دادن بود، به من زنگ زد. گفت تو تنها کسی هستی که به من کمک کردی تا به زندگی بازگردم. حرفش بر دلم نشست اما باری شد روی شانه‌هایم. بین دستان ما یک دنیا فاصله اما قلب‌هایمان به هم نزدیک است. نیازی نیست تنم را لمس کند تا بفهمم چقدر دوستم دارد. من با نیاز خودم کنار آمده‌ام. پذیرفته‌ام که بوسیدنش برای من باید یک حسرت بماند اما لذت گفت‌وگو با او همه حسرت‌ها را جبران می‌کند. حیم جانم!

«لیدی ال» شروع کرده است از خودش به پرسی گفتن. از دختری که بود، از زنی که شد. از کسی که هنوز درونش زنده است. حضور اشرافی اش هم نتوانست دخترک جامعه پرست وجودش را از بین ببرد. باید داستانش را تمام کنم. دوباره کتاب، دوباره کلمه. 

7 جولای 2024

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۳، ۰۲:۲۰ ب.ظ | هیچه | ۱ نظر

مرا چشمیست خون افشان... به صدای تصنیف ناکامی‌ام گوش می‌دهم. ساعت از 2 گذشته است. همه به خانه رفته‌اند. در اتاق جدید کارم تنهاییم را در آغوش می‌کشم. آخر وقت است. می‌خواهم کمی بیشتر بمانم. به آنچه گذشته بیندیشم. میل خانه رفتنم نیست. خانه دم دست است. پیاده فقط چند قدم بردارم رسیده‌ام به اتاقم. 

به بیچارگی‌ام از تعجب در آرامشی که لیاقتش را داشتم و حالا نصیبم شده می‌اندیشم. به دخترک که نه در من و نه در خودش هیچ لیاقتی نمی‌دید. دخترک مثل خار چسپیده به کندوره، هرجا می‌روم با من هست. اگر امروز مرا می‌دید از تعجبش می‌گفت. از اینکه چه دل خوشی دارم که به دنبال خلق معنا در خودم هستم. از هیچی که هنوز برایش بی معنا نشده بود می‌گفت.

دلتنگ پریزادم. خرسندم از اینکه نسیم پر صدای «آرام» به جای من دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید هی! بزن به جاده که به قول گوگوش جاده تو را فریاد می‌زند.

عاشق صدای دکمه‌های کیبورد جدیدم شده‌ام. گمان می‌کنم بعد عسر یسرای من رسیده است. میلم  به بودن دو چندان شده. خبری از ناامیدی نیست. دهانه‌ی دهلیزهایم چنان باز شده که می‌توانم جریان سریع خون خروجی از دریچه‌هایشان را تصور کنم.

این منم. زنی که بعد سال‌ها از حس آرامش می‌گرید. اعتراف می‌کنم: احساس خوشبختی می‌کنم.

5 جولای 2024

جمعه, ۱۵ تیر ۱۴۰۳، ۱۲:۴۷ ق.ظ | هیچه | ۰ نظر

رادیو اف ام کلاسیک پیانو کنسرتو نامبر 5 را پخش می‌کند. تازه سکنی گزیده‌ام. بازگشت همه ما به سوی کسانی است که دوستشان داریم. ره جدیدم آغاز شده. تنهایی را بوسیدم و برگشتم. چله تابستان زندگی‌ام از راه رسیده. من را ویوالدی خوب توصیف کرده. چهار فصلش را گوش داده‌ای؟ من تابستانم. موسم باران ناگهانی است. چترت را با خودت بیاور. از هراسی که به دلت می‌اندازم باک ندارم. من پرم از شور و امید محصول دادن.

***

زمان شفاست. گوستاو هولست از زمین می‌نوازد. من به جفت‌گیری مارمولک‌ها می‌اندیشم. به روزهای طولانی اتاق انباری. به رفتن و برگشتن‌های گذشته. به صدای پای تغییر. شب آرام گرفته. فقط من و سنبلسکا بیداریم. پرم از کلمه. از جمله. از عبارت. از جرات صداقت در بیان و نوشتن. خودکارم کو؟

***

...

3 جولای 2024

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۴۰۳، ۰۳:۱۲ ب.ظ | هیچه | ۱ نظر

الان متوجه شدم که الفبای انگلیسی را با زبان‌های دیگر قاطی کرده‌ام. جولای را ژولای می‌خوانم. ترک‌ها انگیزه‌شان چه بوده که «سی» را «ج» و «ج» را «ژ» می‌خوانند؟

***

دراز کشیده‌ام. صدای نفس منظم مادر قطع می‌شود. معلوم است خوابش عمیق شده. می‌خواهد برود باغ. میوه تابستانی بچیند. خرماپزان است. هوا گرم است اما او بیمی از گرما ندارد.

***

اثاثم وسط حیاط زیر آفتاب تیز تیر دارد کباب می‌شود. چاره چیست؟ باید تا عصر تحمل کنند. برایشان باید جایی یافت. سرم درد می‌کند. خسته اما خرسندم. بوی عرق مفیدیت می‌دهم.

2 جولای 2024

سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۳، ۰۱:۲۸ ب.ظ | هیچه | ۰ نظر

گفت: شکنجه شونده به سوی شکنجه‌گر باز می‌گردد. او را دوست دارد...

یادم به خودم افتاد. هر بار در وحشتناک‌ترین زمان ممکن به سوی دخترک باز می‌گشتم. با اینکه می‌دانستم باز هم تهش درد و تحقیر است. باز مرا از خودم بیزار می‌کند. با اینکه هیچوقت از محبت کلامی خبری نبود. همیشه تنش بود و خشم. دخترک شکنجه‌گر روحم بود که بسیار دوستش می‌داشتم.

حس دوگانه خستگی و ترس دارم. قلبم تند می‌زند. یکی مرا بخواباند. مثل طفلی که از نه از سر نیاز، بلکه از قدرتِ گرفتن توجه، مادرش را به بستر می‌کشاند.

1 جولای 2024

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۴۰۳، ۰۳:۰۲ ب.ظ | هیچه | ۱ نظر

سه ساعت دیگر مانده. دقیقا سه ساعت دیگه این تپش و بی‌قراری آرام می‌گیرد. ره جدید فریادم می‌زند. سنبلسکا سرش را گذاشته روی دستانم خوابیده. به آرامشش نیاز دارم. گرمی نفسش تبم را بیشتر می‌کند. زندگی منشوری است در حالت دوار. حالا که بزرگ شده‌ام می فهمم این جمله تکراری برادر یعنی چه.

در تاکسی دست کردم در کوله پشتی مهربانم. منشوری شکسته ته کیفم یافتم. همان بود. زندگی من که از ظرافتش کم شده اما هنوز زیر آفتاب، نور تولید می‌کند؛ رنگانگ. 

به پریزاد گفتم که عاشق دردسرم. خنده‌ام گرفته. نمی‌داند برای هم دردسریم. 

سنبلسکا با زنگوله دور گردنش بازی می‌کند. ودیعه جدیدم است. حالا صدای پایش را می‌شنوم. جیرینگ جیرینگ. محبوب می‌آید...