گَپِ وِل

روزنوشت

گَپِ وِل

روزنوشت

آخرین مطالب

11 جولای 2024

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۳، ۰۱:۱۰ ق.ظ | هیچه | ۲ نظر

چشمانم را می‌بندم. باز می‌کنم. پلک‌هایم رمق ندارند در یک چرخه تکراری مدام پلک بزنند. ترجیح می‌دهند باز بمانند یا هم بر روی هم آرام بگیرند. من نگران سیاهی زیر چشمانم نیستم. چال جای جوش که کل صورتم را پوشانده هم هنوز نتوانسته مرا آزرده کند. گویی که پذیرفته‌ام پوستین بیرونی وجودم را. گاهی آنکه درگیر ظاهرش است را به ترحم، قضاوت می‌کنم. برای گیر دادن به ظاهرم زیادی خسته‌ام. قوتم را می‌گذارم برای ضروریات؛ ارتباط.

پنجشنبه خوش خبر است. خبر از تعطیلی می‌دهد. مثل خواهر بزرگتر انگار جلو می‌آید و مقدمه چینی می‌کند. جمعه پسرکی تنبل و از خود راضی است. نه آمدنش معلوم است، نه رفتنش.

خیلی وقت است دست به قلم نبرده‌ام. با روزنامه بیگانه شدم. دیگر کنجکاو اخبار نیز نیستم. در دنیای من خبر معنایی ندارد. نه برایم دعوای انتخاباتی مهم است و نه آمار مسخره مشارکت. نه این جناح و نه آن جناح. برایم فرقی نمی‌کند تیتر یک روزنامه ورزشی باشد یا سیاسی. توتالیترها کارشان را خوب انجام داده‌اند. بی‌تفاوتی روزی خر همه را می‌گیرد. آن روز آفتاب دیگر طلوع نمی‌کند.

***

دوباره صبح از راه رسیده. کنسرت ملی عرب می‌خواند. هوا گرم گرم است. رطوبت هوا بالاست. من به رسیدن رطب‌ها می‌اندیشم. سنبلسکا با پایم بازی می‌کرد. به زحمت از او گریختم و خود را به کارم رساندم. قهوه مزه رضایت می‌دهد. کولر تمام توانش را به کار بسته تا پیوسته تولید هوای خنک کند. از او توقعی ندارم. می‌دانم او هم گاهی خسته می‌شود. مثل همه ما. 

به گذشته نمی‌اندیشم. آینده آنقدر جای خالی دارد که میلی به مرور خاطرات برایم نمی‌گذارد. امروز آسمان دلم ابری است. به نوشتن می‌اندیشم. به حلقه‌ی مهمی از وجودم که گم شده. چه می‌توان کرد جز صبوری؟

***

از آخرین باری که نوشته‌ام زمان زیادی می‌گذرد. نوشتنم مثل ماهیچه‌های بدنم ضعیف شده است. قلمم جان حرکت ندارد. ورق ورق از هفته‌ها می‌گذرد. من متعهد به همراهی‌ام. همیشه آرزو داشتم روزی یک لپ‌تاپ سالم داشته باشم و برای خودم بنویسم. بدون دغدغه. سال‌ها از دورانی که ماهی 300 تومان کنار می‌گذاشتم تا مینی لپ‌تاپ کهنه‌ام را تعمیر کنم و برای روزنامه بنویسم می‌گذرد. هر روز خیره به لپ‌تاپ گران قیمتم که خاک گرفته. همیشه همین است. وقتی به مطلوب برسی میلت برای خواسته‌ی به دست‌ آمده رنگ می‌بازد.

به موزیک فرانسوی گوش می‌دهم. هیچ نمی‌فهمم. با ملودی و صدای سازها همراه می‌شوم. فرانسوی‌ها همیشه از دلتنگی حرف می‌زنند. لازم نیست زبانشان را بفهمی. با حسشان به تو می‌گویند هر چه را می‌خواهند. خوش به حالشان. در ناخودآگاه جمعی‌شان است، از خودشان گفتن. ما تا از خود بگوییم محکوم به خودخواهی می‌شویم.

کارم شده است طبقه‌بندی. پرونده روابطم را یکی پس از دیگری بررسی می‌کنم. خیلی‌ها را برای همیشه می‌بندم. برخی را برای شروع دوباره جدا می‌کنم.

به قاب عکس روی میزم نگاه می‌کنم؛ خواهر، دوبووار، باتلر و آرنت عزیزم. باید یادت باشد که همیشه یکی در این دنیای شلوغ هست که حالت را بهتر می‌کند.

  • هیچه

نظرات  (۲)

از آرنت چی خوندی؟

به روابطت فکر کن و به دلتنگیهات و اصلا خودت رو و حتی دیگری رو زود قضاوت نکن به همه چیز و همه کس وقت بده

گره کار را در بیاور

و الا مثل من در چهل سالگی با داشتن بهترین شوهر و بچه های جهان

از یک غریبه باید بشنوی که خلائی در تو هست ....آن خلا را پیدا کن

پاسخ:
از آرنت وضعیت بشر، حیات ذهن، توتالیتاریسم، اندیشیدن خوندم و چند مصاحبه تصویری دیدم.
کدوم غریبه خلائت رو تشخیص داد؟
آره. به پیشنهادت عمل می‌کنم سرمست جان.

چقدر زیاد ازش خوندی

من فقط انسانها در عصر ظلمتش رو خوندم

آیا آرنت به مساله شر خیلی فکر کرده؟

+ یکی از بچه ها، اینجا توی وبلاگ...

پاسخ:
انسان ها در عصر ظلمتش رو تموم نکردم. آیشمن در اورشلیم رو خوندم. اونجا تقریبا دیدگاهش به شر رو محشر به مخاطب میگه. از نشر برج بخون.
من دارم رو دیدگاهش نسبت به خشونت کار می‌کنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی